هنوز هم می توان.

هنوز هم می توان ....

هنوز هم میتوان عطر یاس را استشمام کرد . هنوز هم میتوان ترنم شبنم سحری را لمس کرد . هنوز هم میتوان لطافت گلبرگ های زیبای عقاقی ها را حس کرد . هنوز هم می توان صدای دلنواز رود روان را شنید . هنوز هم میتوان خنکی سایه درخت همیشه بهار را در یک روز گزم حس کرد .هنوز هم میتوان قد کشیدن روز به روز پیچک باقچه را نظاره کرد .

هنوز هم میتوان اوج گرفتن یک پرنده اواز خوان را تا اسمان ابی دنبال کرد .

هنوز هم میتوان دنباله ستاره اسمان را که با شتاب به سوی دیگر می رود دید

اری. هنوز هم میتوان دید. لایق شد و لمس کرد . لایق شد و رسید

میتوان لایق شد و شور عشق یک جوان را که برای وصال به نبرد رفته درک کرد .هم او که از همه چیزش گذشته بود تا یک چیز را دریابد . چشم به همه چیز بسته بود تا چیزی جز او را نبیند گوش از همه چیز نگاه داشته بود تا فقط صدای او را بشنود و دل از همه چیز بریده بود تا فقط دل به او بسپارد .

و چه شبها که مردمان خواب بودند و او بیدار . چشم ها یش را شستشو می داد تا لیاقت دیدن او را پیدا کندو در دل شب که ادمیان چیزی جز سیاهی نمی دیدند او روشنایی میدید . دل شب را شکافته میدید و روشنایی را نظاره گر بود

(یاد باد انکه سر کوی توام منزلم بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود)

هنوز هم می توان خوب شد . می توان از خاک دل کند و به افلاک دل بست . می توان زندگی را معنا داد زندگی را مثل اسمانیها معنا کرد

پس هنوز هم می توان...

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
masy

قشنگ ودل نشين بود .موفق باشی